اگر چه دلخوری از خیلی حرفام به قرآنی که از سایه اش گذشتم به مر گ هر دوتامون خیلی ....
قدیما یادمه میرفتی جایی همیشه یه خداحافظ می گفتی
چه قدآسون شدم باهات غریبه بازم پشت سرم چیزی شنفتی
عزیزم فکر کنم امشب بمیرم....اگر امشب نمیرم ، احتمالا تا چند وقت دیگه بمیرم
به هرحال فکر نکنم زیاد طول بکشه....علائمش داره هر روز بیشتر میشه...دارم می گندم!
.
برای گفتن آخرین حرفا دلم خواست یه کم قول ازت بگیرم
به عنوان آدمی که از همه ی آرزوهایی که باهاش داشتم ، فقط وجود داشتنش رو برآورده کرد
خب...بیا زیاد دور نریم
از همون شب آخر شروع کنیم... منظورم امشب احتمالیه
باز بهم زنگ نمی زنی...اینو مطمئنم...چون خیلی وقته که دیگه حرفی با من نداری...سکوتت هم هیچ ناگفته ای نداره که ازش سرشار باشه...
پس ...وقتی بمیرم زیاد شرایطم خوب نیست
بهم قول بده که دلت بسوزه و بگی کاش دیشب مثل قدیما لااقل باهاش حرف می زدم
.
فکر میکنی چقدر ناراحت بشی ؟ اصلا می شی ؟ فکر نکنم احساس کنی خلا برات بوجود اومده....نه اینو حس نمی کنی ... اما شاید یه کم ناراحت شی
شاید دلت واسه دستام تنگ شه... یا چشمام ... یا حتی گاهی واسه خندیدنم ...
پس بهم قول بده گاهی به دستا و چشمها و خنده هام فکر کنی...به روزایی که همه ی اینا مال تو بود...
.
.
.
اگه چند سال بگذره... نه زیاده ... چند ماه ... بهم قول می دی گاهی خودت تنهایی بیای بهم سر بزنی ؟ بدون اینکه مراسمی باشه ... تنها ، خودت... نمی خوام به زور گریه کنی ... فقط دوست دارم بیای ... یه جوری انگار هنوز کامل فراموش نشدم ...
.
.
.
.
باشه؟
دیگه مجبور نیستی هر جا که میری
ازم اجازه ی رفتن بگیری
میشه با هر کی که می خوای بجوشی
اصلا هر چی دلت میخواد بپوشی
میشه به هر کی میخوای دل ببندی
یا با غریبه ها بگی بخندی
وقتی دیر می کنی یا میری جایی
دیگه نیستم بهت بگم کجایی؟
نگو می بینمت یه روز دیگه
آخه احساس من اینو نمی گه
نمی تونم قبول کنم نباشم
تر و خشکت کنه یه زنه دیگه
اگه کوه طلا واست بیاره
اگه دنیارو زیر پات بزاره
بازم دستای خالیم خوب میدونن
که هیشکی قد من دوست نداره
.
.
.
پ.ن : همیشه دوست داشتم پست اخر وبلاگم فرق داشته باشه ... هر بار که اومدم نت یا یه کلمه اضافه میشد یا کم ... ولی حالا صد هزار بارم سر بزنم نه دیگه تغییری می کنه نه به روز میشه
امروز 26 اردیبهشت ماهی که به معجزه ی بارونش دیگه ایمان ندارم درست تو لحظه ای که ساعت خودش رو به زور روی مرز دلتنگی هام می کشونه گوشم به اعتراف حماقت هام رسیده ...
ببین با تموم دیونه بودنم اعتراف می کنم تو لحظه های اخری که هیچ وقت اخرشون معلوم نیستو هر بار می رسیم به نقطه هایی که تا به سر خط میرسن می رقصند و همه ی اعتراف های شبانه ی جنونمون تا صبح دیونگی ها . . . و تموم نیازها توی اوج نبودنای جسمی ترین روحمون . . .
پس بهتره سکوت کنی و بخونی اعترافم رو رفیق ...
شاید از لابه لای این خط خطی ها بفهمی که سهم ما چی بود از هم ....
من که فهمیدم . . .
ببین سهم ٍ کمی از تو مال من نبود . . . همه ی تو سهم من بود و من فقط تمام ٍ سهم ٍ جنونت رو یک جا به نام ٍ دلم زده ام . . . و بقیه رو سپردم به تو تنها ترین مرد شبای جنون . . . درک کن که من امروز ٍ روز یک سهام دار بزرگم . . .
- امید وارم درک خواننده ی وبلاگم این قدر بالا باشه که با خوندنه این متن ذهنش به سمت شخص خاصی کشیده نشه . . . این ها فقط یه متن مثل تموم شعرایی که به تموم دخترای شهرم تقدیم میشه. . .
