حقیقت است یا تخیل!!...بخوان و رد شو...شاید منحنی روی لبهایت منحنی تر شود...خنده ات کافیست...
نمیدونم این متن رو کامل می خونی یا نه؟
نمیدونم شاعری یا با شاعرا در ارتباطی ؟
نمی دونم تا حالا شده توی انجمن های ترانه شرکت کنی یا نه ؟
نمیدونم تا حالا وقتی که پر از حس واسه خوندن و شنیدن عاشقانه های یه شاعر بودی سراغشون رفتی یا نه؟
نمیدونم بعد از خوندنه حرفامون چه برداشتی می کنی و بعد از خوندن علاقه مند میشی توی کانونها شرکت کنی یا حس بدی از شعر و شاعران تو وجودت جوونه میزنه . . .
هیچی نمیدونم جز اینکه . . .
شاید باورش سخت ُ گفتنش هم سخت تر . . . ولی دیگه شعرای عاشقانه تقدس خودشون رو برای مایی که داخل گودیم از دست داده ، دیگه با خوندنه شعرای عاشقانه حسٍ قشنگ عاشقی سراغمون نمیاد . . . مخاطبِ هر کدوم ساعت به ساعت نه لحظه به لحظه عوض میشه . . . شنیدید که بعضی از رفتارا تیشه به ریشه زدنه؟ آدمای به ظاهر شاعر هم محکم ترین تیشه رو تو دستای به ظاهر عاشقشون گرفتن و به ریشه میزنن واسشون هم فرقی نمی کنه که این ریشه ضعیفه یا محکم . . .فقط به تنها چیزی که فکر میکنن راه حلی واسه بهتر شدنه حسشونه . . . از آدمای مختلف استفاده می کنن تا جوونه های شعر تازه توی ذهنشون رشد کنه برای احساسی تر شدنش هم همون چیزی میشن که توی شعراشونه. . . بسته به شرایط یا عاشق میشن یا قاتل یا یه خیانت کار . . . آخر سر هم میگن گور بابای ........اینا آب روونن میانو میرن . . .
هیچ حسی ندارم جز حسه ترحم واسه ریگ هایی که ته رود خونه موندنو جرأت حرکتی ندارن . . .
(حمیده بانو)
با هم بخونیم . . .
قصه ی زندگیٍ یک زنٍِ شاعر
از زمانی که فهمیدم زندگی چیه و عشقو شناختم دوست داشتم در آینده همسر یه هنر مند بشم مخصوصا شاعر . . . آخه بابام همیشه می گفت شاعر دلش دریاییه
با همین ذهنیت بزرگ شدم . . . هر شب تو رویاهام خودم رو کنار همسر شاعرم می دیدم و صبح ها با حسرت بیدار می شدم و آرزو می کردم این رویا به حقیقت تبدیل بشه . . .
بالاخره روزا گذشت و من شدم یه دختر 20 ساله و تو اومدی . . . یادمه اولین سوالی که بابا پرسید این بود که : آقای داماد چه کاره هستید؟ و تو با لحن مخصوص خودت گفتی : اگه خدا قبول کنه شاعرم و . . .
دیگه هیچکدوم از حرفا رو نمی شنیدم فقط یه جمله تو ذهنم تکرار می شد :
اگه خدا قبول کنه شاعرم . . . .
اگه خدا قبول کنه شاعرم و . . .
وقتی رفتید بلافاصله قبل از اینکه کسی نظر من رو بپرسه جواب مثبتم رو به همه با قاطعیت اعلام کردم حتی به کسی اجازه و وقت تحقیق ندادم و مامان رو مجبور کردم صبح فردا به مامانت زنگ بزنه و . . .
در عرض کمتر از دو هفته ما با هم عروسی کردیم . . . با ور نمی کردم . . .همه ش فکر می کردم خوابم . . . با تموم وجودم احساس خوشبختی می کردم وقتی شعرات رو برام می خوندی . . . مخصوصا زمانی که یه کارت رو به من تقدیم می کردی دلم می خواست از خوشحالی فریاد بزنم . . .
6 ماهی از زندگیمون گذشته بود که حس کردم رفتارت یه طوریه .. . مدام برات اس ام اس می یومد . . . تلفنت که زنگ می خورد می رفتی تو اتاق و در رو می بستی و آهسته حرف می زدی وقتی هم که می پرسیدم کی بود با سردی می گفتی : دوستم
تا یکی از دوستات بهم زنگ زد و گفت که حواسم بهت باشه . . . باهاش دعوام شد و تلفن رو قطع کردم . . . اصلا دلم نمی خواست حتی یک لحظه به حرفاش فکر کنم اما شک مث خوره افتاده بود تو وجودم . . . آخر هم نتوستم بهش غلبه کنم و یک روز اومدم به انجمن شعری که می رفتی و . . انگار خدا منو خیلی دوست داره . . چون قبل از اینکه کسی منو ببینه دیدمت که یا یه خانم حرف می زنی درحالی که دستش تو دستته . . . اصلا باورم نمیشد . . .دوست داشتم همه چیز یه کابوس باشه . . . خیلی زود از جلسه اومدم بیرون . . . تو راه همه ش گریه می کردم اما به خودم گفتم شاید من اشتباه می کنم . . . شاید اشتباه دیدم . . .به همین خاطر وقتی اومدی ازت خواهش کردم که دفعه بعد منو با خودت ببری و تو هم قبول کردی . . .
وقتی تو جلسه شعر یه خانم خواست بهت دست بده و تو گفتی : کی دیدی که من به یه خانم دست بدم دیگه مطمئن شدم که اشتباه کردم . . . ( نمی دونم چرا اون لحظه متوجه معنای تعجب اون خانم نشدم )تو دلم به خودم فحش می دادم که چرا بی جهت بهت شک کردم . . . زندگیم داشت آروم می شد تا روزی که حموم بودی و یادت رفته بود گوشیت رو خاموش کنی . . . واسه ت اس ام اس اومد و من نگاه به گوشیت کردم و دیدم فرستنده یه دختره . . . اس ام اس رو باز کردم و . . .
اینکه دیگه حقیقت بود . . . با عصبانیت صدات کردم . . توقع داشتم حداقل حاشا کنی اما تو با خونسردی گفتی : نمی خواستم بهت بگم چون می دونستم حسادت می کنی . . .اما عزیزم من فقط تو رو واسه زندگی می خوام . . . اینا آب روونن می یان و می رن تویی که ریگ ته رودخونه ای . . . داشتم بالا می آوردم . . . فقط تونستم بلند شم و از خونه برم بیرون . . . نمی دونم چی شد که سر از شرکت دوستت درآوردم و با کمک اون وارد میل باکست شدم و . . .
اینهمه ذلالت ؟ اینهمه خود کوچیک بینی ؟ واقعا نمی دونم چرا ؟ تو اینقدر کمبود محبت داشتی که اینطوری خودت رو با کلمات به پای دخترهایی می نداختی که اصلا تو فکر تو نبودند ؟ چقدر ارج و قربت شکست .. چقدر سره راه .. چقدر دم دست بودی و من نمیدونستم...
نمی دونم چرا باز هم احمقانه به خودم گفتم اشتباه می کنم تا دوستت تیر خلاص رو زد . . . چند تا فیلم که از چند جلسه شعر تهیه شده بود . . .
تو یکیشون تو بودی که دستتو دور کمر یه دختر انداخته بودیو باهاش حرف می زدی . . . دختری که از شرم گونه هاش گل انداخته بود و تو چشماش ناراحتی و عذاب رو می شد دید . . .
یا اون یکی که یه جای دیگه همزمان با رد شدن از کنار یه دختر خانم قربون صدقه ش رفتی و واضح بود که خودشو به نشنیدن می زنه . . .
یا جای دیگه که دستتو جلو دختری که مشخص بود دختر معتقدیه دراز کردی و وقتی دیدی توجهی نمی کنه علنا. . .
وااااااای چطور دلت اومد ؟ من هیچی . . . من به درک . . . چطور دلت اومد با دخترایی این کارا رو بکنی که معصومیت تو چهره شون موج می زد . . . . اگه سراغ دخترایی مثل خودت می رفتی کمتر ناراحت می شدم اما اینا . . . تو چقدر رذلی ؟ اصلا اندازه داره ؟
حالا چند روزیه که خیلی به حرف بابام فکر می کنم . . . بابا درست می گفت اما من متوجه حرفش نشدم . . . شاعرا دلشون دریایه . . . یه دریابا یک عالمه مروارید . . . فرق نداره مروارید کوچیکه باشی یا بزرگه . . . هر چی باشی تو دریا گمی . . . بیچاره اون مرواریدی که ساده لوحانه دل به دریا می بنده . . .
وارد سالن که شدم دلم هری ریخت پایین ... انگار امروز روی شانس بودم .. درست روزی می خواستم شعرم رو بخونم که همه اساتید شعر جمع بودن .. انگار امروز توی این نقطه از کره زمین یه معدن از شعر و ادب ایجاد شده بود . غزل سرا و پست مدرن .. سپید نویس و اروتیک سرا ... همه و همه ... انگار فرهیختگان با هم کورس شعر سرایی گذاشته بودن برای دل ما .
چقدر برام بزرگ بودن .. تک به تکشون ... " الف " که وارد شد میخواستم از خوشحالی جیغ بکشم .. یعنی اونم شعر من رو میشنوه امروز . یه کم جلوتر " ب " رو دیدم باورم نمیشد که من قراره برم روی سکویی شعر بخونم که استاد " ب " هم همونجا شعرش رو میخونه . همه بودن " پ " "ت" ث " " ج " ...... بعد از سالها آرزوم داره براورده میشه خدا کنه هول نشم خدا کنه من رو هم به عنوان کوچیکترین عضو این مجموعه قبول کنن .
احساس میکردم که لایق این جمع نیستم . بین اینهمه خوبان من چه میکنم .. بین این بنده های خاص خدا . بین اینهمه هنر دل . بین اینهمه دل های پاک و شاعر . خدایا لیاقت نصیبم کن ...
می خوانم : خوبان همه جمعند و من رخصت شعر میطلبم .....
دست میزنند .. انگار در جای دوری هستم و خودم را نمیبینم ... پرواز .. حس پرواز دارم ... بال میزنم در این فضای آسمانی ...
نوبت نقد است ... پیش از این دیده بودم که اثرهای خوانده شده که عموما آقایان بودند را چگونه به شدیدترین وجه نقد میکنند .
دلهره داشتم ... زمان متوقف شده بود ... دستها یکی بعد از دیگری بالا آمد نگاهها مهربان بود ... همه گفتند آفرین ...عالی ... به به ... نیکو ... دست مریزاد ...
زیر لب ذکر میگفتم : خدایا ممنونم ممنونم ...
جلسه تمام شد اما هیچکس دلش نمیامد که نخستین نفر باشد برای ترک جمع .. نمیخواستند چیزی از دست بدهند ..
استاد " الف " به رویم لبخند پاشید "
استاد " ب " روبرویم کف زد
استاد " ج " به شانه ام با مهر دستی نواخت ...
خواستم ایراد های شعرم را بگویند ...
نمیدانم چه شد که دیدم دست استاد " ... " چه فرقی میکند کدامشان ؟ دور کمرم حلقه زد ... تمام تنم از شرم گداخته شد .. کاغذ در دستم میلرزید ..
میگویند که عادتش است ...
استاد " .. " دستش را دراز کرد به سمتم .. گفتم دست نمیدهم ... لبخندی معنی دار زد و قربان صدقه ام رفت ..
میگویند این نیز عادت این است
استاد " .... " شماره اش را به من داد گفت برای اشاعه فرهنگ ادبی !
بعد برای گسترش این ارتباط شماره ام را خواست ...
میگویند این هم از عادات این یکی استاد است
استاد " ..... " زیر گوشم خواند : تو خودت مثل این شعر زیبایی ...
میگویند عادت دارد از " اجناس " زیبا تعریف کند .. خوب شاعر است با دلی خجسته .
استاد " ...... " میگوید ایمیل بهترین راه ارتباطی با شاعرای تازه کار است وبلاگ ها بی جنبه شده اند !!!
میگویند کارت درست کرده به همراه ایمیلش و به آنهایی که قوه شعرش را شکوفا !! میکنند تقدیم میکند ...
گیج و حیرانم ...
تیر خلاص : استاد " ....... " میگوید : ماشین دارم برسانمتان !
آخر شب این sms دیگر دیوانه ام میکند : چقدر امروز خوشگل شده بودی ...
بعد ها که از این شوک خارج شدم با کمی پرس و جو فهمیدم این دلهای خجسته فقط و فقط در پی هوسند تا شعر ...
شنیدم چند تاییشان زن و بچه هم دارند و باز هم ...
دلم گرفت ... دلم سوخت ... اما شعر چه ؟
باز هم عطش شعر مرا به اینجا کشاند ... استاد " .. " را دیدم ... همانکه با همه به زور دست میدهد .. حوصله نداشتم دوباره به بهانه دست ندادن نگاه عاشق کشش را بریزد روی تنم ... خانمی کنارش بود سلام کردم و دستم را دراز کردم ...
مثل حاج آقای فیلم ها با لحنی روحانی گفت : کی دیدین که من به یه خانم دست بدم ؟؟
از حیرت کم مونده بود سکته کنم ... بعد ها فهمیدم آن خانم زنش بوده .
در این حیرانی بودم که با صدای فحش یکی دیگر از شعرا به خودم اومدم ... صد رحمت به گنده لاتهای جنوب شهر .. هر چی از دهنش درومد میگفت .. حتی ندانستم مخاطب کیست ...
بعد ها گفتن برای شاعران طبیعی است یک روز سرخوشن یک روز افسردگی دارن یک روز ادیبانه حرف میزنن یک روز چاله میدانی .. یک روز عاشق میشن .. روز بعد هم عاشق میشن .. ساعت بعد هم عاشق میشن .... بعد یکهو فارغ ... شعر که وفا ندارد ! جلوی روی هم قربون صدقه میرن پشت سر ، سایه هم رو با تیر میزنن . خبر ها از همه جا میرسد . فلانی دیشب چه کرد .. بهمانی دیشب با کی بود .. جالب اینکه هیچکسی هم در نهایت جدی شان نمیگیرد . شده اند بهانه خنده ...شده اند نقل قصه های شبانه ... گرمی بخش گفتگو های بیهوده ... خودشان بی حرمت کردند هم شعر را و هم شاعر را .
حقیقت آنکه لعنت به این روزگار ! شعر مدتی است مرحوم شده ... فاتحه مع الصلوات !
جمله ی امروز :
رد بوسه هایت را که میگیرم
میرسم به جای پای هوس!!!
(حمیده بانو)
