تبليغاتX
آفتاب آمد دلیل آفتاب
دختری از دیار آفتاب


به دلم برات شده بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

مث یه کبوترم،پر میزنم،پر میزنم،پر میزنم امشب....

گفته بابام که بهت سر میزنم ،سر میزنم،سر میزنم امشب...

دیگه از همسفرام دل میکنم،دل میکنم،دل میکنم امشب...

چه خوشه پیش بابام جون کندنم،جون کندنم،جون کندنم امشب...

دیگه جون خسته بر لبهام میاد،لبهام میاد،لبهام میاد امشب...

به دلم برات شده بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

مث بارون بهار ،اشکام میاد ،اشکام میاد،اشکام میاد امشب...

به دلم برات شده بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

وااااای دلم ،واااای دلم،واااای دلم،واااای دلم.......

تا جون به لبهام نیومده،بابا،بابا،بابا بیا!مرهم به زخمام نیومده بابا،بابا،بابا بیا!

آآآآآآه قلبم،آآآآآآه قلبم،داره از جا کنده میشه...

اگه بمونم این دلم از عمه ها شرمنده میشه...

روز روشن شام تاره،شام تاره...

دل زارم بیقراره،بیقراره...

به جز اشکو غصه وغم کار نداره،کار نداره...

باباجون،دختری که سر روی دستات میگذاشتو میخوابید،

روی خاک سر میذاره،سر میذاره...

جون بابا موندنم دیگه فایده نداره...

دیگه من دردسر قافله ام...

با پای پر آبله ام...


دس روی دس نذارید بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

لباس نو بیارید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

خونه رو خوشبو کنید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

پاشید آب ،جارو کنید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

عود و عنبر بیارید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

دلو دیونه کنید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

موهامو شونه کنید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...


.................

داوودم میخوام از این تنهایی در بیام...

دلم میخواد پربکشم...

دلم میخواد چشامو ببندم و وقتی باز میکنم،تو باشی...تو باشی فقط کنارم...

من به معجزه ی تو ایمان دارم...

معجزه کن!!

دلم نمیخواسته...هیچ وقت دلم نمیخواسته اینجوری تنها بشم...

نگاهی به دلم بنداز...به هیچ کس خوش نیس...به هیچی خوش نیس...

ولی نمی میره...

نمی بره...

کم نمیاره...

خسته نمیشه...

امیدش به توه!!

منتظر معجزه ی توه!!

معجزه کن...!!



"التماس دعا"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 12:6  توسط HaMiDeH*BaNo0 | 
 

 

چه کسی بی خبر یکهو

                     این «پایان» را

                             وسط قصه ما نوشت؟!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 0:12  توسط HaMiDeH*BaNo0 | 

 
انگار تازه فهمیده باشم چه خبر شده،

 
شانه ام لرزید سایه اتان بر سرم نبود
       صدای بودنتان نمی آمد بغضم گرفت
                                    گریستم سخت بود!
                                                       درد بود...
 
میبینید ستاره ها ی گم شده ی من؟

 همیشه داغ نبودنتون برام  تازه ست
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 17:14  توسط HaMiDeH*BaNo0 | 

شبه سیاه خاطره نمیشه از یادم بره
تلخیه اون دقیقه ها اشک و به یادم میاره
هوای زندگی برام پدر منو تنها نزار
یه بار دیگه نگام بکن به منه بی صبرو قرار
اینجا دلم تنگه همش برای بودنت پدر
به یادتم هر جا باشم هر شبو هر صبح سحر
تو دست من دست تو بود روز خداحافظیمون
نفهمیدم چطور گذشت نشد بگم پیشم بمون
با غمه تو چطور میشه زندگی رو ادامه داد
بگو پدر چطور میشه اون سوی ابرا نامه داد
ترانه هامو می ریزم به جای گل روی تنت
کاشکی ترامه مو پدر میشنیدی قبل رفتنت
گفتم بمونم پیش تو شاید چشاتو وا کنی
پدر نشد یه بار دیگه اسمه منو صدا کنی
چی منو دل تنگ می کنه به جز غروب تو پدر
نبود تو درد منو چه دردی از این بالا تر

چه دردی از این بالاتر

چه دردی از این بالاتر

چه دردی از این بالاتر 

چه دردی از این بالاتر

چه دردی از این بالاتر

.

.

.

.

این روزا زندگی تقریبا داره عادی میشه به جز شبایی که داری به مرز خفگی می رسی و جرات حفه شدن نداری ...

عادی  شدنی که  شاید از گند ترین روز عمرت هم گند تره  ولی خوب باید زندگی کرد بدون کسایی که 23 سال از زندگیتو  لحظه لحظه  پر کرده بودن  و 67 سال دیگه هم بیشترین سهم زندگیت میشن و هستن  .... حتی با اومدن جدید ترین فرد زندگیت....

راستی رفیق تو که هر دفعه می گی خدارو داری  میبینی  .. .

دوست قدیمی با تو هم هستم ... تو که گفتی  خدارو  اویزون  به  صلیب دیدی...

دوست قدیمی تازه غریبه تو که می گی  خدا همیشه باهاته  حتی  با تموم گند بودن زندگیت و به اغما رفتن لحظه هات خدارو دیدی

 

بیارید نشونم بدید...مگه نمی گید  هست ؟ پس چرا نمی تونید بودنشو ثابت کنید ؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 22:9  توسط HaMiDeH*BaNo0 | 

رو به رومی، مث دیوار

نمی تونم بت بگم خدانگهدار

درد دل کن، بگو اینبار

سهم من از تو چیه جز تن تبدار

 

چی شد از من، دل بریدی

دیگه روی خوش به من نشون نمیدی

چرا از من ، دس کشیدی

وقتی فایده ای نداره ناامیدی

 

برگرد پیش من ، اینجا همین ساعت

بی مکث بی وقفه ، در اولین فرصت

 

 

حتی یک بار، نشو دلسرد

نگو سرنوشت من و تو رو جدا کرد

واسه درمون، واسه این درد

از تموم جاده های رفته برگرد

 

  

برگرد پیش من ، اینجا همین ساعت

بی مکث بی وقفه ، در اولین فرصت ...



شاعر:احتمالا مهدی موسوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 1:40  توسط HaMiDeH*BaNo0 |