|
پاک شد . . . فقط و فقط به احترام ِ تو . . . این قدر مهمی برام که دوست ندارم با دیدن ِ این حرفای .! .! .! دیوانه ات کنم . . . "هیچ وقت دیر نمیشه . . . " ******* اسیر جادوی چشمام شدی و بی خبر از تو دوست داشتنت رو تجربه می کنم و تو هنوز در گیر و داره باز کردن ِ گره ی ابروهاتی . . . ****** ۱- تنهایی یعنی لمس واژه های متولد نشده . . . به سراغ من اگر می ایی . . . سریع تر بیا که تشنه ی بوئیدنت هستم . . . خيلي وقته كه تو ويرانه ي دل نشسته ام تا بیایی . . . ولی اينطوري نه . . . نرم و اهسته هم نه !!!! با سرعت نور بیا که دلم امشب اغوش میخواد . . . ۲-این قدر تو رو روی چشمام گذاشتم . . . که پلکام تا ابد سنگینن . . . حیف . . .که تو هنوز دلیل خماریه چشم هایم را نمیدانی . . . ۳- سردمه . . . سردمه . . . از بس توی قطبی ترین جای دلت نگه ام داشتی . . . که اگه حتی به آفتابی ترین جای دلت هم هجوم بیارم . . . باز هم . . . سردمه . . . سردمه . . . ۴-وقتی چشمهایت شعر بودن را انکار میکنند . . . چطور انتظار داری حرفهای ته فنجون قهوه ام را باور کنم . . . ؟!!؟!! ۵-چه لذتی داره عروس شبای برفی باشی. . ولی آسمون از ترس ِ اتهام خیانت به دریا . . . یه عکس ِ یادگاری هم ازت نندازه . . . ۶- زیبای زمستانم . . . هوا اینقدر وحشی شده که وحشی بازی های من به چشمت نیاد . . . ۷- عکس هایم همه بوی تورا میدهند . . . وقتی من شده ا م زیبا ترین عروس شبای عاشقی . . . ۸- وقتی متهم به دچار بودن میشم . . . حتی اگه تقدیر هم غلط کرده باشه . . . آفتاب نای خندیدن نداره . . . ۹-دیگه حتی توی خواب هم سراغ هرزگی چشمات نمیگردم . . . دیگه حتی با نگاهم رد پای بوسه هات رو دنبال نمیکنم . . . من امشب واژه واژه های خیانت رو بوسیدم و گذاشتم لاي . . . چه فرقي ميكنه كجا ؟؟؟ لاي دفتر هاي خط خطي شده ي خودم يا دفتر ِ شعر هاي ِ نگفته ي تو؟؟؟ هيچ فرقي نميكنه چون من هستم . . . تو هم هستي . . . يكي ديگه هم هست . . . يكي ديگه هم مياد . . . يكي ديگه هم مياد . . .يكي ديگه هم مياد . . .
پ.ن : بعضی وقت ها باید سکوت کرد شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد . . . ( خطاب به جناب ـ . . . ـ ) مگه نه؟
جمله ي امروز : به چشمای تو مومن بودم اما . . . حالا کافرترینم به نگاهت می گفتی عاشقی اما . . . نه . . . بودی؟؟؟ شکستم پا به پای اشتباهت "شیلا میدانی" + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 12:52 توسط HaMiDeH*BaNo0 |
هورت میکشم شوکران عشق رو . . . تا با احساسی که از جنسِ پوسیده شده ی هوسه بالا بیارم لذت دوست داشتن رو . . . بی فکر تر از تــــــــــــــــــــــو غرق میکنم خودم رو توی خیسی ِ یک زن . . . و ابلهانه تر زندگی می کنم با ژنی که توی بهت و ناباوری دست و پنجه نرم میکنه با دستای داغ ِ احساسی که . . . و صدایی که با لبـــهای مهرو موم شده ات فریاد می زد . . . برس به اوج ِ حیرانی ِ جمله های تکراری ِ دوستت دارم عزیرم . . . (بانوی فصل های نرسیده : حمیده ) نقدش کنید. . . البته اگه جای نقد داره . . . ********* پ.ن: دوستای خوبم : مهسافعال , تیرداد راد ,عالین نجاتی ,راحيل حسيني , آزاده بشارتی , باران سپید, احسان مهدیان , رضا افشاری ,سینا (ترانه یعنی همین ) ,هادی کاظمی ,حامد داراب ,حسین متولیان , علی ایلیا, نیما ایمانی , امین متین , علی رضا اذر, یوسف فرجی , یاشار بلوری نیا , عارف عزیزی , عمران میری, رضا صدیق ,متین ( دلشکسته), میثم (خسته), محمد امین طاهری , ازیتا و سهیلا (یک تصمیم دونفره) ,امير پير نهان مهدی موسوی بزرگ و میرکلایی ومژگان ضحاکی و هدیه گلابی در اخر هم شیلا و آتنای عزیزم میخوام از همین جا بگم و اگه لازم باشه فریاد هم میزنم که وجود هر کدومتون برام ارزشمنده و از اینکه باهاتون هستم به خودم میبالم افتخار میکنم . . . و میدونم من با وجود شماها وجود دارم و خوشحالم که با کسانی هستم که هیچ فرقی با سایه هاشون ندارن . . .( اگه اسمي جا افتاد شرمنده) پ.ن: يه خبر خوشحال كننده براي بچه هاي انجمن راستی میثم (خسته) تولدت مبارک . . . جمله ی امروز : انقدر برایت نوشتم " صبر كن !!! وقتی چراغ سبز شد . . . برو " که تو هنوز پشت چراغ قر مزهاي شهر به اين فكر ميكني كه . . . !!!! . . . شاید هنوز شمارش معکوس من شروع نشده. . . (حميده بانو) + نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 15:10 توسط HaMiDeH*BaNo0 |
نمیدونم این متن رو کامل می خونی یا نه؟ نمیدونم شاعری یا با شاعرا در ارتباطی ؟ نمی دونم تا حالا شده توی انجمن های ترانه شرکت کنی یا نه ؟ نمیدونم تا حالا وقتی که پر از حس واسه خوندن و شنیدن عاشقانه های یه شاعر بودی سراغشون رفتی یا نه؟ نمیدونم بعد از خوندنه حرفامون چه برداشتی می کنی و بعد از خوندن علاقه مند میشی توی کانونها شرکت کنی یا حس بدی از شعر و شاعران تو وجودت جوونه میزنه . . . هیچی نمیدونم جز اینکه . . . شاید باورش سخت ُ گفتنش هم سخت تر . . . ولی دیگه شعرای عاشقانه تقدس خودشون رو برای مایی که داخل گودیم از دست داده ، دیگه با خوندنه شعرای عاشقانه حسٍ قشنگ عاشقی سراغمون نمیاد . . . مخاطبِ هر کدوم ساعت به ساعت نه لحظه به لحظه عوض میشه . . . شنیدید که بعضی از رفتارا تیشه به ریشه زدنه؟ آدمای به ظاهر شاعر هم محکم ترین تیشه رو تو دستای به ظاهر عاشقشون گرفتن و به ریشه میزنن واسشون هم فرقی نمی کنه که این ریشه ضعیفه یا محکم . . .فقط به تنها چیزی که فکر میکنن راه حلی واسه بهتر شدنه حسشونه . . . از آدمای مختلف استفاده می کنن تا جوونه های شعر تازه توی ذهنشون رشد کنه برای احساسی تر شدنش هم همون چیزی میشن که توی شعراشونه. . . بسته به شرایط یا عاشق میشن یا قاتل یا یه خیانت کار . . . آخر سر هم میگن گور بابای ........اینا آب روونن میانو میرن . . . هیچ حسی ندارم جز حسه ترحم واسه ریگ هایی که ته رود خونه موندنو جرأت حرکتی ندارن . . . (حمیده بانو) با هم بخونیم . . . قصه ی زندگیٍ یک زنٍِ شاعر از زمانی که فهمیدم زندگی چیه و عشقو شناختم دوست داشتم در آینده همسر یه هنر مند بشم مخصوصا شاعر . . . آخه بابام همیشه می گفت شاعر دلش دریاییه اگه خدا قبول کنه شاعرم . . . . اگه خدا قبول کنه شاعرم و . . .
وقتی تو جلسه شعر یه خانم خواست بهت دست بده و تو گفتی : کی دیدی که من به یه خانم دست بدم دیگه مطمئن شدم که اشتباه کردم . . . ( نمی دونم چرا اون لحظه متوجه معنای تعجب اون خانم نشدم )تو دلم به خودم فحش می دادم که چرا بی جهت بهت شک کردم . . . زندگیم داشت آروم می شد تا روزی که حموم بودی و یادت رفته بود گوشیت رو خاموش کنی . . . واسه ت اس ام اس اومد و من نگاه به گوشیت کردم و دیدم فرستنده یه دختره . . . اس ام اس رو باز کردم و . . . اینکه دیگه حقیقت بود . . . با عصبانیت صدات کردم . . توقع داشتم حداقل حاشا کنی اما تو با خونسردی گفتی : نمی خواستم بهت بگم چون می دونستم حسادت می کنی . . .اما عزیزم من فقط تو رو واسه زندگی می خوام . . . اینا آب روونن می یان و می رن تویی که ریگ ته رودخونه ای . . . داشتم بالا می آوردم . . . فقط تونستم بلند شم و از خونه برم بیرون . . . نمی دونم چی شد که سر از شرکت دوستت درآوردم و با کمک اون وارد میل باکست شدم و . . . اینهمه ذلالت ؟ اینهمه خود کوچیک بینی ؟ واقعا نمی دونم چرا ؟ تو اینقدر کمبود محبت داشتی که اینطوری خودت رو با کلمات به پای دخترهایی می نداختی که اصلا تو فکر تو نبودند ؟ چقدر ارج و قربت شکست .. چقدر سره راه .. چقدر دم دست بودی و من نمیدونستم... تو یکیشون تو بودی که دستتو دور کمر یه دختر انداخته بودیو باهاش حرف می زدی . . . دختری که از شرم گونه هاش گل انداخته بود و تو چشماش ناراحتی و عذاب رو می شد دید . . .
وارد سالن که شدم دلم هری ریخت پایین ... انگار امروز روی شانس بودم .. درست روزی می خواستم شعرم رو بخونم که همه اساتید شعر جمع بودن .. انگار امروز توی این نقطه از کره زمین یه معدن از شعر و ادب ایجاد شده بود . غزل سرا و پست مدرن .. سپید نویس و اروتیک سرا ... همه و همه ... انگار فرهیختگان با هم کورس شعر سرایی گذاشته بودن برای دل ما . جلسه تمام شد اما هیچکس دلش نمیامد که نخستین نفر باشد برای ترک جمع .. نمیخواستند چیزی از دست بدهند .. استاد " ب " روبرویم کف زد استاد " ج " به شانه ام با مهر دستی نواخت ... نمیدانم چه شد که دیدم دست استاد " ... " چه فرقی میکند کدامشان ؟ دور کمرم حلقه زد ... تمام تنم از شرم گداخته شد .. کاغذ در دستم میلرزید .. میگویند که عادتش است ... استاد " .. " دستش را دراز کرد به سمتم .. گفتم دست نمیدهم ... لبخندی معنی دار زد و قربان صدقه ام رفت .. باز هم عطش شعر مرا به اینجا کشاند ... استاد " .. " را دیدم ... همانکه با همه به زور دست میدهد .. حوصله نداشتم دوباره به بهانه دست ندادن نگاه عاشق کشش را بریزد روی تنم ... خانمی کنارش بود سلام کردم و دستم را دراز کردم ...
جمله ی امروز : رد بوسه هایت را که میگیرم میرسم به جای پای هوس!!!
(حمیده بانو) + نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 11:16 توسط *Ma2Ta* |
چه فرقی می کنه که من از جنس افتاب باشمو تو از جنس شب؟ چه فرقی میکنه که دوست داشتنه ما با بقیه متفاوت باشه؟ چه فرقی می کنه که مثله خیلیای دیگه هر باره عاشق شیم و شبای متفاوت تر از علاقه مون رو روبه رومون داشته باشیم؟ درست مثل شبایی که تو این چند وقت داشتم . . . اره هیچ فرقی نمیکنه حتی اینکه تو باشی و من نباشم یا من باشم و تو نباشی بازم اینکه حس کنی پای یه رقیب به وسط بازی کشیده شده هم زیاد مهم نیست اگه نبود باید شک به وجود می اومد حالا که هست به صداقتت ایمان اوردم حتی اگه . . . بگذریم به هر حال شبایی بود که میتونست نباشه شایدم باید پیش می اومدن به قول خیلیا میشد حکمت ( ولی من هنوز نه حکمتی و باور دارم نه قسمتی رو بی خیال . . .) من اون شبا رو دوست دارم خیلی دوست دارم حتی اگه با شنیدن صدات دیگه نه حس علاقه ای رعشه به تنم بندازه نه حس نفرت شاید بی تفاوت . . . ترتیب شبا برام مهم نیست فقط می نویسم برای کسی که شاید نباشه شاید نیاد هیچ وقت . . . درست مثل پازلی که شاید هیچ وقت به اتمام نرسه . . .چیدمانش با تو . . . توی شبایی قرار گرفته بودم که فقط و فقط حس ٍ بی قراری بود که تمومٍ تنم رو احاطه میکرد شبایی که باید روی عشق خط باطل میکشیدم ولی باز دودلی باز بی رنگی باز . . . شبایی که دیوار حاشا رو بلند و بلند تر میکردیم انگار امتیاز داشت. . . شبایی که سرشار از حسه نوشتن بودم ولی نه قدرتی باقی بود نه جراتی . . . نه خوشحال نشو جذبه ات اونقدر ها که فکر میکنی زیاد نیست . . . شبایی که به هم درس وفاداری میدادیم ولی . . .اونقدر فضای اتاق مسموم بود که حتی نمی شد اروم گرفت از ترسه یه خیانت حتی توی اون لحظه ای که فقط من و تو بودیم . . . شبایی که باید یاد میگرفتیم روی عشقه کسی موندگار نباشیم . . . حتی قدیسه ی وجودیمون . . . شبایی که هدیه کردن قلبا میشد احمقانه ترین تصمیم ممکنه فقط کاسه و کوزه کم بود که بزنی زیر ه هر چی که هست و نیست شبایی که داشتی تا حل شدنه معمای چشمام پیش می رفتی ولی نتونستی اونقدر که میخوای توی سیاهیه چشمام غرق بشی شبایی که می خواستم یقه اتو بگیرم که برای پریدن به پرتگاهه جنون نا غافل ازم سبقت نگیری . . . شبایی که حتی نفهمیدی اون چیزی که ته چشمام سوسو میزنه برق عشق نیست برق تیزی خنجر نفرت که داره ذره ذره توی قلبت فرو میره . . . ولی الان !!! اره درست همین الان توی شبایی قرار گرفتم که ستاره های شبم طلاییه می بینی چه قدر بزرگ شدم ؟؟؟ میبینی قدرتم چه قدر زیاد شده؟؟؟ ستاره های شبت و ماه اسمونت شدن برده ی من تا بهت ثابت کنن که اونی نیستی که میخوان . . . (حمیده بانو- فروردین ) پ.ن: اول از همه از شیلای نازم ممنونم به خاطر لطف زیادی که بهم داره . . .باور کن اونقدرها هم نوشتی من دوست داشتنی نیستما دوم اینکه خیلی از دوستای وبلاگیم از طریق یاهو بهم خبر به روز شدنشونو میدادن باید بگم که متاسفانه این روزا کمتر به یاهو دسترسی دارم اگه لطف کنن اینجا بهم خبر بدم ممنونشون میشم . . .ممنون از لطفی که توای چند ماهی که نبودم بهم داشتید پ.ن: پیدا کردن یه دوست خیلی خیلی قدیمی (حدود ۹-۱۰سال پیش) شاید به جرات جزو اولین کسایی که وقتی پام به دنیای مجازی چت باز شد شروعه اشنایی باهاش بود وحالا بعد این همه مدت یه دفعه خیلی اتفاقی تر پیداش کنی خیلی هیجان داره . . . جمله ی امروز: عاشقان امروز. . . خیانت کاران فردا . . . من یک عاشقم!!! + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 14:9 توسط HaMiDeH*BaNo0 |
سلام عزيز دلم . . . خيلي وقت بود كه مي خواستم برات بنويسم يه شعر يه ترانه حتي شده دو خط اما نمي شد . . . يعني كلمات اصلا با هم جور در نمي يومدند . . .الان هم مي خواستم ترانه بنويسم برات ( به قول عمران ميري : مي خوام ترانه بخونم براي جف چشات . . .. مي خوام كنار تو باشم مي خوام كه هستيمو . . . ) اما نشد . . .باز نتونستم ولي ايندفعه خواستم حتما برات بنويسم حتي شده چند خط گپ ساده . . .. بذار اصلا از اول شروع كنم . . . .بذار يه راوي باشم واسه اتفاقي كه خيلي ها مي خواستند بدونن چطور افتاد . .. اون موقع كه من اصلا تو خط وبلاگ و اين حرفا نبودم يه پي ام ديدم از شاهين تهراني كه گفته بود جديدترين داستانش در وبلاگشه . . .. با شوق اومدم و خوندم و تو پست بالايي ديدم دو نفر خيلي خوشگل شاهينو نشوندن سر جاش و . . . منم كه اون موقع ها خيلي كور نسبت بهش تعصب داشتم جواب اونا رو دادم بعد يكيشون (كه اسمش حميده بود ) ديدم وبلاگ داره رفتم تو وبلاگش ، همون موقع با اينكه خيلي ازش عصباني بودم اما عاشق هيجان و لطافت و شادابي وبلاگش شدم وحتي در كنار تمام اراجيفي ( كه الان يادشون مي فتم از خودم خجالت مي كشم ) كه گفتم ، اينم گفتم كه وبلاگت خيلي قشنگه . . . اينا همه گذشت تا موقعي كه همهمه كلاغاي قيل وقال پرست تو وبلاگ شاهين به گوش رسيد و بعد هم خداحافظي حميده و . . . هون موقع يه ميل به حميده زدم و شماره مو براش گذاشتم كه اونموقع نتونست بهم بزنگه . . . بعد هم مسايل ديگه اي پيش اومد كه باعث شد بين من وحميده باز خراب بشه(اعتراف مي كنم كه مقصر اصلي من بودم) تا اينكه ماجراي احمد رضا عربشاهي پيش اومد ( يا به قول خودت احمدآقا رضا ) و سركار گذاشتن اون و بعد هم اون شب خوشگل . . . طبق معمول تو وب شاهين بودم كه يكي بهم اس ام اس داد : سلام شيلا خوبي ؟ من تعجب كردم بهش زنگ زدم جواب نداد واس ام اس زد كه : تا زماني كه نشناسي جواب نمي دم . .. وقتي گفتم شما ؟ گفت خوبه كي باشم ؟ احمد آقا رضا ؟ و بعد هم يه راهنمايي و اون اينكه اگه بگم كيم واسه م لپ لپ مي خري ؟ و مورد شناخته شد و قرار شد فردا 12 به بعد بهم زنگ بزنه . .. حميده بذار اعتراف كنم كه شبش اصلا خوابم نبرد . . . هي با خودم تمرين مي كردم كه چه جوري باهات حرف بزنم بالاخره صبح شد و ظهر شد و فك كنم "12:5 بود كه بهم زنگ زدي . . . الهي فدات بشم پر بودي از انرژي و صميميت ، يه جوري گفتي الو سلام كه حس كردم چند ساله مي شناسمت و . . .بعد هم كه با كمال مهربوني به خونه آفتابيت راهم دادي و اجازه دادي نازنينم در حافظه آفتاب ثبت بشه و بعد كه ديگه مستقل شدم اما هنوز هم دلم پيش آفتاب بود و هست تا هميشه ( مي بيني كه الانم ديدم آفتاب بهترين جاييه كه مي تونم توش از تو بنويسم و براي تو ) و . . . ديگه خيلي وابسته شدم بهت يعني بهتره بگم دلبسته شدم طوري كه اگه يه روز صداتو نمي شنيدم اصلا اون روز واسه م روز نبود . . .اما راستشو بگم ؟ نمي دونستم كه چقدر دوست دارم . ..به هر حال زمان گذشت گذشت تا . . .يكشنبه واااااااااااااااااي يكشنبه كه براي اولين بار ديدمت . . .مثل صدات ناز ومهربون تو بودي و هديه وعارف و نصير وعلي آقا و . . . بابك جهانبخش. . . مدت با هم بودنمون خيلي كم بود اما تا ابد خاطره اون روز در ذهنم مي مونه خيلي بهم خوش گذشت اونروز . . . و بعد دوشنبه 27 فروردين(خانه ترانه مهر ) و پنج شنبه 3 خرداد (خانه ترانه شفق ) و . .. . بازم تو همه اين روزا نمي دونستم چقدر دوست دارم تا بالاخره پنج شنبه . . . حميده پنج شنبه بود كه فهميدم چقدر دوست دارم . . . عين ديوونه ها شده بودم همه ش دور خودم مي چرخيدم وصلوات مي فرستادم تا ساعت حدودا 5 كه با مامانت حرف زدم و خيالم راحت شد كه به هوش اومدي . . . گوشي رو كه گذاشتم اشكام ناخودآگاه سرازير شد . . . اما بازم دلم آروم نمي گرفت تا اينكه بالاخره بهت اس ام اس دادم و مطمئن شدم كه خوبي . . . حالا هم همه چي خوبه فقط دلتنگ صداي ناز وآسمونيتم . . . واااااااااااي مخصوصا وقتي كه شعر مي خوني ديگه صدات آدمو به اوج مي بره . . .شايد به خاطر همين دلتنگيها بود كه بالاخره دلو زدم به دريا و تصميم گرفتم بهت بگم تموم چيزايي كه تو اين مدت مي خواستم بگم و روم نمي شد . .. و عمدا هم اينجا نوشتم تا همه بدونن كه من چقدر دوست دارم بانوي آفتابي . . . و در آخر : حميده بيا به هم يه قولي بديم ، بيا قول بديم كه هيچ چيز وهيچ كس نتونه ما رو از هم جدا كنه . . .دلم مي خواد ركورد طولاني ترين دوستي رو داشته باشيم . . .دوست دارم طوري باشيم كه هر كي خواست يه مثال برا رفاقت بزنه بگه مث رفاقت حميده و شيلا . . .من كه همين حالا قول مي دم. . .تو چي ؟ پ . ن : هديه و آتناي گلم آغاز دوستيم با شما دو تا مث حميده بود و ادا مه ش هم مث حميده . . . تا ابد دوستون دارم پ . ن 2 ) برای دوباره نوشتن تو آفتاب دنبال بهانه مي گشتم . . . چه بهانه اي بهتر از دختر آفتاب؟؟؟؟؟؟ پ . ن 3) بانوي هميشه آفتابيمون به خاطر عمل جراحي كه اخيرا داشته تا يه مدت نمي تونه به نت سر بزنه . . . تائيد كردن كامنتاي زيباتون و سر زدن بهتون مي مونه تا چند وقت ديگه كه بتونه بياد( نگران نشيد ها . . . حالش خوبه فقط يه مدت بايد استراحت كنه ) پ . ن 4 )گفتيم ديگه وقتي تو آفتاب نوشتيم بر اساس اصول آفتاب باشه نو شتنمون اينه كه پ . ن هم مي نويسيم پ. ن 5 ) تازه جمله امروز هم مي نويسيم جمله امروز : واسه بودنم اميدي بي تو من تنها ترينم تويي تو براي بودن بي ريا ترين بهانه + نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 10:17 توسط Shila |
|