تبليغاتX
آفتاب آمد دلیل آفتاب

آفتاب آمد دلیل آفتاب

پاک شد  . . .  

فقط  و فقط  به احترام  ِ تو . . .

این قدر  مهمی  برام  که دوست ندارم با دیدن ِ این حرفای .! .! .!

   دیوانه ات  کنم . . .

"هیچ وقت  دیر نمیشه . . . "

*******

اسیر جادوی  چشمام  شدی و بی خبر از تو

دوست داشتنت رو تجربه می کنم

و تو هنوز در گیر و داره 

باز کردن ِ گره ی ابروهاتی  . . .

******

 

۱- تنهایی  یعنی  لمس  واژه های متولد نشده . . .

به  سراغ من اگر می ایی . . .  

 سریع تر  بیا که تشنه ی  بوئیدنت  هستم . . . 

 خيلي وقته كه  تو ويرانه ي  دل نشسته ام  تا  بیایی . . . 

 ولی  اينطوري  نه . . .  نرم و اهسته هم   نه !!!!

 با  سرعت  نور  بیا که  دلم   امشب  اغوش میخواد . . .

 

۲-این قدر تو رو روی  چشمام  گذاشتم . . .

که پلکام تا ابد  سنگینن . . .

حیف . . .که تو هنوز دلیل خماریه چشم هایم را نمیدانی . . .

 

۳- سردمه . . . سردمه . . .

از بس توی قطبی ترین جای  دلت  نگه ام داشتی . . . 

که اگه حتی به آفتابی ترین جای  دلت هم هجوم  بیارم . . .

باز هم . . . سردمه . . .  سردمه . . .

 

۴-وقتی  چشمهایت  شعر  بودن  را انکار میکنند . . .

چطور  انتظار  داری حرفهای ته

فنجون قهوه ام را باور کنم . . . ؟!!؟!!

 

۵-چه  لذتی داره عروس  شبای برفی  باشی. .

ولی  آسمون از  ترس ِ اتهام خیانت به دریا . . .

یه عکس ِ یادگاری هم ازت نندازه . . .

 

۶- زیبای  زمستانم . . .

هوا اینقدر  وحشی  شده که  وحشی بازی های من به چشمت نیاد . . .

 

۷-   عکس هایم همه بوی  تورا میدهند . . .

وقتی من شده ا م زیبا ترین عروس شبای عاشقی . . .

 

۸- وقتی  متهم به دچار  بودن میشم . . .

حتی  اگه تقدیر هم غلط کرده باشه . . .

آفتاب نای خندیدن نداره . . .

 

۹-دیگه حتی توی خواب هم سراغ هرزگی چشمات نمیگردم . . .

دیگه حتی با  نگاهم رد پای  بوسه هات رو دنبال نمیکنم . . .

من امشب واژه واژه های خیانت رو بوسیدم  و گذاشتم لاي . . . 

 چه فرقي ميكنه  كجا  ؟؟؟ لاي  دفتر هاي  خط خطي شده ي  خودم  يا  دفتر ِ  شعر هاي ِ نگفته ي  تو؟؟؟

هيچ فرقي نميكنه چون  من هستم . . . تو هم هستي . . . يكي ديگه هم هست . . . يكي ديگه هم  مياد . . . يكي ديگه هم مياد  . . .يكي ديگه هم مياد . . .

 

 

 پ.ن :  بعضی وقت ها باید سکوت کرد شاید خدا هم حرفی برای  گفتن داشته باشد . . .  ( خطاب به  جناب ـ . . . ـ ) مگه نه؟

 

 

جمله ي امروز :

به  چشمای  تو مومن  بودم  اما . . .  حالا کافرترینم  به  نگاهت

می گفتی عاشقی  اما . . . نه . . . بودی؟؟؟ شکستم پا به پای  اشتباهت

"شیلا میدانی" 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 12:52 توسط HaMiDeH*BaNo0 |


 

هورت میکشم شوکران عشق رو  . . . 

تا با احساسی که از  جنسِ پوسیده شده ی  هوسه  بالا بیارم  لذت دوست داشتن رو . . .

بی فکر تر از تــــــــــــــــــــــو  غرق میکنم خودم رو توی خیسی ِ یک زن  . . .

و ابلهانه تر  زندگی می کنم با ژنی که توی بهت و ناباوری  دست و پنجه نرم میکنه

 با دستای  داغ ِ احساسی  که  . . .

و صدایی که با لبـــهای مهرو موم  شده ات فریاد می زد . . .

برس  به اوج ِ حیرانی ِ  جمله های  تکراری ِ

 

دوستت دارم عزیرم . . .

 

(بانوی فصل های نرسیده : حمیده ) 

نقدش کنید. . . البته اگه جای نقد داره . . . 

*********

پ.ن: دوستای  خوبم : مهسافعال ,  تیرداد راد ,عالین نجاتی ,راحيل حسيني , آزاده بشارتی , باران سپید, احسان مهدیان , رضا افشاری ,سینا (ترانه یعنی همین ) ,هادی کاظمی ,حامد داراب ,حسین متولیان , علی ایلیا, نیما ایمانی , امین متین , علی رضا اذر, یوسف فرجی , یاشار بلوری نیا , عارف عزیزی , عمران میری, رضا صدیق ,متین ( دلشکسته),  میثم (خسته), محمد امین طاهری , ازیتا و سهیلا (یک تصمیم دونفره) ,امير پير نهان مهدی موسوی بزرگ  و میرکلایی ومژگان ضحاکی و هدیه گلابی در اخر هم شیلا و آتنای  عزیزم  میخوام از همین جا بگم و  اگه لازم باشه  فریاد  هم میزنم   که  وجود هر کدومتون برام ارزشمنده  و  از اینکه  باهاتون هستم به خودم  میبالم  افتخار میکنم . . .  و میدونم  من با وجود شماها  وجود دارم  و خوشحالم که با کسانی هستم که  هیچ  فرقی  با سایه هاشون  ندارن . . .( اگه اسمي  جا افتاد  شرمنده)

پ.ن:  يه خبر  خوشحال كننده براي بچه هاي  انجمن  به دليل  امتحانا  و  اينكه ما عادت  كرديم  دانشجوهاي  شب امتحاني  باشیم   تا اطلاع  ثانوي  كانون  ترانه  تعطيل  . . .   البته اگه طاقت بیارم نیام چون  دلم برای همتون  تنگ میشه باور کنید . . .  

راستی میثم (خسته) تولدت مبارک . . .

 

 

جمله ی امروز :

انقدر برایت نوشتم " صبر كن !!! وقتی  چراغ سبز  شد . . .  برو " 

 که  تو  هنوز پشت  چراغ  قر مزهاي شهر به اين فكر ميكني كه . . .

!!!! . . . شاید هنوز شمارش معکوس من شروع نشده. . .

(حميده بانو)

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 15:10 توسط HaMiDeH*BaNo0 |


نمیدونم  این متن رو کامل می خونی  یا نه؟

نمیدونم  شاعری  یا با شاعرا  در ارتباطی ؟

نمی دونم  تا  حالا شده  توی انجمن  های  ترانه شرکت کنی  یا نه ؟

نمیدونم تا حالا وقتی که پر از  حس  واسه خوندن و شنیدن   عاشقانه های  یه شاعر  بودی سراغشون  رفتی یا نه؟

نمیدونم بعد از خوندنه  حرفامون چه برداشتی  می کنی  و بعد از  خوندن  علاقه مند میشی  توی  کانونها  شرکت کنی  یا حس  بدی  از  شعر و شاعران تو  وجودت  جوونه میزنه . . .

هیچی نمیدونم جز اینکه . . .

 

شاید باورش سخت ُ گفتنش هم  سخت تر . . . ولی  دیگه شعرای عاشقانه  تقدس خودشون رو برای مایی که داخل گودیم  از دست داده ، دیگه با خوندنه  شعرای  عاشقانه حسٍ قشنگ  عاشقی  سراغمون نمیاد . . .  مخاطبِ هر کدوم ساعت به ساعت نه لحظه به لحظه  عوض میشه . . . شنیدید که بعضی از رفتارا تیشه به ریشه زدنه؟ آدمای به ظاهر شاعر هم  محکم ترین  تیشه رو  تو  دستای به ظاهر  عاشقشون  گرفتن و به ریشه  میزنن واسشون هم فرقی نمی کنه  که این ریشه  ضعیفه  یا محکم . . .فقط  به تنها  چیزی که فکر میکنن  راه حلی واسه  بهتر  شدنه  حسشونه . . .  از آدمای مختلف  استفاده می کنن  تا جوونه های شعر تازه توی  ذهنشون  رشد کنه  برای  احساسی  تر  شدنش  هم  همون چیزی میشن که توی  شعراشونه. . . بسته به شرایط یا عاشق میشن  یا قاتل یا  یه خیانت کار . . . آخر  سر هم میگن  گور بابای ........اینا  آب روونن  میانو میرن  . . .

هیچ حسی ندارم جز  حسه  ترحم واسه  ریگ هایی که ته رود خونه موندنو  جرأت حرکتی  ندارن . . .

(حمیده بانو)

 

با هم بخونیم . . .

 

قصه ی زندگیٍ یک زنٍِ شاعر

 

 از زمانی که فهمیدم زندگی چیه و عشقو شناختم دوست داشتم در آینده همسر یه هنر مند بشم مخصوصا شاعر . . . آخه بابام همیشه می گفت شاعر دلش دریاییه
با همین ذهنیت بزرگ شدم . . . هر شب تو رویاهام خودم رو کنار همسر شاعرم می دیدم و صبح ها با حسرت بیدار می شدم و آرزو می کردم این رویا به حقیقت تبدیل بشه . . .
بالاخره روزا گذشت و من شدم یه دختر 20 ساله و تو اومدی . . . یادمه اولین سوالی که بابا پرسید این بود که : آقای داماد چه کاره هستید؟ و تو با لحن مخصوص خودت گفتی : اگه خدا قبول کنه شاعرم و . . .
دیگه هیچکدوم از حرفا رو نمی شنیدم فقط یه جمله تو ذهنم تکرار می شد :

اگه خدا قبول کنه شاعرم . . . .

اگه خدا قبول کنه شاعرم و . . .
وقتی رفتید بلافاصله قبل از اینکه کسی نظر من رو بپرسه جواب مثبتم رو به همه با قاطعیت اعلام کردم حتی به کسی اجازه و وقت تحقیق ندادم و مامان رو مجبور کردم صبح فردا به مامانت زنگ بزنه و . . .
در عرض کمتر از دو هفته ما با هم عروسی کردیم . . . با ور نمی کردم . . .همه ش فکر می کردم خوابم . . . با تموم وجودم احساس خوشبختی می کردم وقتی شعرات رو برام می خوندی . . . مخصوصا زمانی که یه کارت رو به من تقدیم می کردی دلم می خواست از خوشحالی فریاد بزنم . . .
6 ماهی از زندگیمون گذشته بود که حس کردم رفتارت یه طوریه .. . مدام برات اس ام اس می یومد . . . تلفنت که زنگ می خورد می رفتی تو اتاق و در رو می بستی و آهسته حرف می زدی وقتی هم که می پرسیدم کی بود با سردی می گفتی : دوستم
تا یکی از دوستات بهم زنگ زد و گفت که حواسم بهت باشه . . . باهاش دعوام شد و تلفن رو قطع کردم . . . اصلا دلم نمی خواست حتی یک لحظه به حرفاش فکر کنم اما شک مث خوره افتاده بود تو وجودم . . . آخر هم نتوستم بهش غلبه کنم و یک روز اومدم به انجمن شعری که می رفتی و . . انگار خدا منو خیلی دوست داره . . چون قبل از اینکه کسی منو ببینه دیدمت که یا یه خانم حرف می زنی درحالی که دستش تو دستته . . . اصلا باورم نمیشد . . .دوست داشتم همه چیز یه کابوس باشه . . . خیلی زود از جلسه اومدم بیرون . . . تو راه همه ش گریه می کردم اما به خودم گفتم شاید من اشتباه می کنم . . . شاید اشتباه دیدم . . .به همین خاطر وقتی اومدی ازت خواهش کردم که دفعه بعد منو با خودت ببری و تو هم قبول کردی . . .

وقتی تو جلسه شعر یه خانم خواست بهت دست بده و تو گفتی : کی دیدی که من به یه خانم دست بدم دیگه مطمئن شدم که اشتباه کردم . . . ( نمی دونم چرا اون لحظه متوجه معنای تعجب اون خانم نشدم )تو دلم به خودم فحش می دادم که چرا بی جهت بهت شک کردم . . . زندگیم داشت آروم می شد تا روزی که حموم بودی و یادت رفته بود گوشیت رو خاموش کنی . . . واسه ت اس ام اس اومد و من نگاه به گوشیت کردم و دیدم فرستنده یه دختره . . . اس ام اس رو باز کردم و . . .

اینکه دیگه حقیقت بود . . . با عصبانیت صدات کردم . . توقع داشتم حداقل حاشا کنی اما تو با خونسردی گفتی : نمی خواستم بهت بگم چون می دونستم حسادت می کنی . . .اما عزیزم من فقط تو رو واسه زندگی می خوام . . . اینا آب روونن می یان و می رن تویی که ریگ ته رودخونه ای . . . داشتم بالا می آوردم . . . فقط تونستم بلند شم و از خونه برم بیرون . . . نمی دونم چی شد که سر از شرکت دوستت درآوردم و با کمک اون وارد میل باکست شدم و . . .

 اینهمه ذلالت ؟ اینهمه خود کوچیک بینی ؟ واقعا نمی دونم چرا ؟ تو اینقدر کمبود محبت داشتی که اینطوری خودت رو با کلمات به پای دخترهایی می نداختی که اصلا تو فکر تو نبودند ؟ چقدر ارج و قربت شکست .. چقدر سره راه .. چقدر دم دست بودی و من نمیدونستم...
نمی دونم چرا باز هم احمقانه به خودم گفتم اشتباه می کنم تا دوستت تیر خلاص رو زد . . .
چند تا فیلم که از چند جلسه شعر تهیه شده بود . . .

تو یکیشون تو بودی که دستتو دور کمر یه دختر انداخته بودیو باهاش حرف می زدی . . . دختری که از شرم گونه هاش گل انداخته بود و تو چشماش ناراحتی و عذاب رو می شد دید . . .
یا اون یکی که یه جای دیگه همزمان با رد شدن از کنار یه دختر خانم قربون صدقه ش رفتی و واضح بود که خودشو به نشنیدن می زنه . . .
یا جای دیگه که دستتو جلو دختری که مشخص بود دختر معتقدیه دراز کردی و وقتی دیدی توجهی نمی کنه علنا. . .
وااااااای چطور دلت اومد ؟ من هیچی . . . من به درک . . . چطور دلت اومد با دخترایی این کارا رو بکنی که معصومیت تو چهره شون موج می زد . . . . اگه سراغ دخترایی مثل خودت می رفتی کمتر ناراحت می شدم اما اینا . . . تو چقدر رذلی ؟ اصلا اندازه داره ؟
حالا چند روزیه که خیلی به حرف بابام فکر می کنم . . . بابا درست می گفت اما من متوجه حرفش نشدم . . . شاعرا دلشون دریایه . . . یه دریابا یک عالمه مروارید . . . فرق نداره مروارید کوچیکه باشی یا بزرگه . . . هر چی باشی تو دریا گمی . . . بیچاره اون مرواریدی که ساده لوحانه دل به دریا می بنده . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

قصه ی زندگیٍ یک شاعرٍ زن  

 

وارد سالن که شدم دلم هری ریخت پایین ... انگار امروز روی شانس بودم .. درست روزی  می خواستم شعرم رو بخونم که همه اساتید شعر جمع بودن .. انگار امروز توی این نقطه از کره زمین یه معدن از شعر و ادب ایجاد شده بود . غزل سرا و پست مدرن .. سپید نویس و اروتیک سرا ... همه و همه ... انگار فرهیختگان با هم کورس شعر سرایی گذاشته بودن برای دل ما .
چقدر برام بزرگ بودن .. تک به تکشون ... " الف " که وارد شد میخواستم از خوشحالی جیغ بکشم .. یعنی اونم شعر من رو میشنوه امروز . یه کم جلوتر " ب " رو دیدم باورم نمیشد که من قراره برم روی سکویی شعر بخونم که استاد " ب " هم همونجا شعرش رو میخونه . همه بودن " پ " "ت" ث " " ج " ...... بعد از سالها آرزوم داره براورده میشه خدا کنه هول نشم خدا کنه من رو هم به عنوان کوچیکترین عضو این مجموعه قبول کنن .
احساس میکردم که لایق این جمع نیستم . بین اینهمه خوبان من چه میکنم .. بین این بنده های خاص خدا . بین اینهمه هنر دل . بین اینهمه دل های پاک و شاعر . خدایا لیاقت نصیبم کن ...
می خوانم : خوبان همه جمعند و من رخصت شعر میطلبم .....
دست میزنند .. انگار در جای دوری هستم و خودم را نمیبینم ... پرواز .. حس پرواز دارم ... بال میزنم در این فضای آسمانی ...
نوبت نقد است ... پیش از این دیده بودم که اثرهای خوانده شده که عموما آقایان بودند را چگونه به شدیدترین وجه نقد میکنند .
دلهره داشتم ... زمان متوقف شده بود ... دستها یکی بعد از دیگری بالا آمد نگاهها مهربان بود ... همه گفتند  آفرین ...عالی ... به به ... نیکو ... دست مریزاد ...
زیر لب ذکر میگفتم : خدایا ممنونم ممنونم ...

جلسه تمام شد اما هیچکس دلش نمیامد که نخستین نفر باشد برای ترک جمع .. نمیخواستند چیزی از دست بدهند ..
استاد " الف " به رویم لبخند پاشید "

استاد " ب " روبرویم کف زد

استاد " ج " به شانه ام با مهر دستی نواخت ...
خواستم ایراد های شعرم را بگویند ...

نمیدانم چه شد که دیدم دست استاد " ... " چه فرقی میکند کدامشان ؟ دور کمرم حلقه زد ... تمام تنم از شرم گداخته شد .. کاغذ در دستم میلرزید ..

میگویند که عادتش است ...

استاد " .. " دستش را دراز کرد به سمتم .. گفتم دست نمیدهم ... لبخندی معنی دار زد و قربان صدقه ام رفت ..
میگویند این نیز عادت این است
استاد " .... " شماره اش را به من داد گفت برای اشاعه فرهنگ ادبی !
بعد برای گسترش این ارتباط شماره ام را خواست ...
میگویند این هم از عادات این یکی استاد است
استاد " ..... " زیر گوشم خواند : تو خودت مثل این شعر زیبایی ...
میگویند عادت دارد از " اجناس " زیبا تعریف کند .. خوب شاعر است با دلی خجسته .
استاد " ...... " میگوید ایمیل بهترین راه ارتباطی با شاعرای تازه کار است وبلاگ ها بی جنبه شده اند !!!
میگویند کارت درست کرده به همراه ایمیلش و به آنهایی که قوه شعرش را شکوفا !! میکنند تقدیم میکند ...
گیج و حیرانم ...
تیر خلاص : استاد " ....... " میگوید : ماشین دارم برسانمتان !
آخر شب این
sms
دیگر دیوانه ام میکند : چقدر امروز خوشگل شده بودی ...
بعد ها که از این شوک خارج شدم با کمی پرس و جو فهمیدم این دلهای خجسته فقط و فقط در پی هوسند تا شعر ...
شنیدم چند تاییشان زن و بچه هم دارند و باز هم ...
دلم گرفت ... دلم سوخت ... اما شعر چه ؟

 

باز هم عطش شعر مرا به اینجا کشاند ... استاد " .. " را دیدم ... همانکه با همه به زور دست میدهد .. حوصله نداشتم دوباره به بهانه دست ندادن نگاه عاشق کشش را بریزد روی تنم ... خانمی کنارش بود سلام کردم و دستم را دراز کردم ...
مثل حاج آقای فیلم ها با لحنی روحانی گفت : کی دیدین که من به یه خانم دست بدم ؟؟
از حیرت کم مونده بود سکته کنم ... بعد ها فهمیدم آن خانم زنش بوده .
در این حیرانی بودم که با صدای فحش یکی دیگر از شعرا به خودم اومدم ... صد رحمت به گنده لاتهای جنوب شهر .. هر چی از دهنش درومد میگفت .. حتی ندانستم مخاطب کیست ...


بعد ها گفتن برای شاعران طبیعی است یک روز سرخوشن یک روز افسردگی دارن یک روز ادیبانه حرف میزنن یک روز چاله میدانی .. یک روز عاشق میشن .. روز بعد هم عاشق میشن .. ساعت بعد هم عاشق میشن .... بعد یکهو فارغ ... شعر که وفا ندارد ! جلوی روی هم قربون صدقه میرن پشت سر ، سایه هم رو با تیر میزنن . خبر ها از همه جا میرسد . فلانی دیشب چه کرد .. بهمانی دیشب با کی بود .. جالب اینکه هیچکسی هم در نهایت جدی شان نمیگیرد . شده اند بهانه خنده ...شده اند نقل قصه های شبانه ... گرمی بخش گفتگو های بیهوده ... خودشان بی حرمت کردند هم شعر را و هم شاعر را .

حقیقت آنکه لعنت به این روزگار ! شعر مدتی است مرحوم شده ... فاتحه مع الصلوات !

 

 ( شیلامیدانی)

 

 

 

                                                        جمله ی امروز :

                                      رد بوسه هایت را که میگیرم

                                       میرسم به جای پای هوس!!!

 

                                              (حمیده بانو)

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 11:16 توسط *Ma2Ta* |


 

چه فرقی  می کنه  که من از  جنس  افتاب باشمو تو از جنس  شب؟

 

چه فرقی  میکنه   که  دوست  داشتنه  ما  با بقیه   متفاوت باشه؟

 

چه فرقی  می کنه  که  مثله  خیلیای   دیگه  هر باره  عاشق  شیم و  شبای  متفاوت تر از  علاقه مون رو  روبه رومون  داشته  باشیم؟  درست  مثل  شبایی  که  تو این  چند  وقت  داشتم . . .

 

اره  هیچ  فرقی  نمیکنه  حتی  اینکه  تو باشی و  من   نباشم  یا  من باشم و  تو نباشی  بازم  اینکه   حس  کنی  پای یه  رقیب  به   وسط  بازی  کشیده  شده هم  زیاد  مهم نیست  اگه  نبود  باید  شک   به وجود  می اومد  حالا  که  هست  به  صداقتت ایمان اوردم  حتی  اگه . . .

 

بگذریم   به هر حال  شبایی  بود  که میتونست  نباشه  شایدم باید پیش می اومدن  به  قول خیلیا  میشد  حکمت     ( ولی من هنوز  نه  حکمتی و  باور دارم  نه  قسمتی رو   بی خیال . . .) 

 

من   اون شبا رو   دوست دارم  خیلی دوست دارم حتی  اگه با شنیدن  صدات  دیگه  نه  حس علاقه ای   رعشه  به تنم  بندازه  نه  حس  نفرت   شاید  بی تفاوت . . .

 

ترتیب   شبا  برام مهم  نیست فقط  می نویسم  برای  کسی  که  شاید  نباشه شاید  نیاد  هیچ وقت . . . درست  مثل  پازلی   که شاید  هیچ  وقت  به اتمام نرسه  . . .چیدمانش با تو  . . .

 

  توی  شبایی  قرار گرفته بودم که فقط و فقط   حس ٍ بی قراری  بود  که  تمومٍ  تنم  رو  احاطه میکرد 

 

 شبایی   که باید  روی  عشق  خط  باطل  میکشیدم  ولی باز  دودلی  باز   بی رنگی باز . . . 

 

  شبایی  که  دیوار  حاشا رو  بلند و  بلند تر میکردیم انگار امتیاز   داشت. . . 

 

  شبایی  که  سرشار  از  حسه  نوشتن  بودم ولی نه  قدرتی  باقی  بود  نه جراتی . .  .  نه  خوشحال  نشو   جذبه ات اونقدر ها که  فکر میکنی  زیاد نیست  . . .

 

 شبایی   که  به هم  درس  وفاداری  میدادیم ولی . . .اونقدر  فضای  اتاق مسموم    بود که  حتی  نمی شد اروم گرفت از ترسه  یه خیانت  حتی  توی  اون  لحظه ای که فقط من و تو بودیم . . .     

 

 شبایی  که  باید  یاد  میگرفتیم  روی  عشقه  کسی موندگار  نباشیم . . .   حتی قدیسه ی  وجودیمون . . .

 

شبایی که هدیه کردن  قلبا   میشد   احمقانه ترین   تصمیم  ممکنه  فقط   کاسه  و کوزه  کم بود  که بزنی  زیر ه  هر چی  که هست و  نیست

 

شبایی   که داشتی   تا  حل  شدنه  معمای  چشمام  پیش می رفتی ولی  نتونستی  اونقدر  که  میخوای   توی  سیاهیه چشمام   غرق  بشی

 

شبایی  که   می خواستم  یقه اتو  بگیرم  که برای  پریدن به   پرتگاهه  جنون  نا غافل  ازم  سبقت نگیری . . .

 

شبایی  که  حتی  نفهمیدی اون  چیزی  که  ته  چشمام سوسو میزنه برق  عشق  نیست برق  تیزی  خنجر نفرت  که  داره  ذره  ذره  توی   قلبت  فرو میره . . .

 

ولی  الان !!!  اره  درست  همین  الان  توی  شبایی  قرار گرفتم که  ستاره های  شبم    طلاییه  می بینی  چه قدر بزرگ شدم ؟؟؟ میبینی قدرتم چه قدر زیاد  شده؟؟؟

 

ستاره های   شبت و  ماه  اسمونت  شدن برده ی من  تا بهت  ثابت  کنن  که اونی  نیستی  که میخوان  . . .

(حمیده بانو- فروردین )

 

 

 

 

 

پ.ن: اول از همه از  شیلای  نازم  ممنونم   به خاطر  لطف  زیادی  که بهم  داره  . . .باور  کن  اونقدرها  هم  نوشتی  من  دوست داشتنی  نیستما و

  دوم  اینکه  خیلی  از دوستای  وبلاگیم  از  طریق  یاهو  بهم  خبر  به روز  شدنشونو میدادن باید بگم  که متاسفانه  این روزا  کمتر  به  یاهو  دسترسی  دارم اگه  لطف  کنن  اینجا بهم  خبر  بدم  ممنونشون میشم . . .ممنون   از  لطفی  که توای  چند ماهی که نبودم  بهم  داشتید

پ.ن: پیدا کردن  یه دوست  خیلی خیلی  قدیمی (حدود ۹-۱۰سال پیش)   شاید به جرات  جزو  اولین کسایی که  وقتی  پام به دنیای مجازی  چت باز  شد  شروعه  اشنایی  باهاش  بود وحالا بعد این همه مدت  یه دفعه خیلی اتفاقی تر  پیداش کنی  خیلی  هیجان داره . . .

 

 

جمله ی امروز:

عاشقان امروز. . . خیانت کاران فردا . . .  

من یک عاشقم!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 14:9 توسط HaMiDeH*BaNo0 |


سلام عزيز دلم . . .

خيلي وقت بود كه مي خواستم برات بنويسم يه شعر يه ترانه حتي شده دو خط اما نمي شد . . . يعني كلمات اصلا با هم جور در نمي يومدند . . .الان هم مي خواستم ترانه بنويسم برات ( به قول عمران ميري : مي خوام ترانه بخونم براي جف چشات . . .. مي خوام كنار تو باشم مي خوام كه هستيمو . . . ) اما نشد . . .باز نتونستم ولي ايندفعه خواستم حتما برات بنويسم حتي شده چند خط گپ ساده . . .. بذار اصلا از اول شروع كنم . . . .بذار يه راوي باشم واسه اتفاقي كه خيلي ها مي خواستند بدونن چطور افتاد . ..

اون موقع كه من اصلا تو خط وبلاگ و اين حرفا نبودم يه پي ام ديدم از شاهين تهراني كه گفته بود جديدترين داستانش در وبلاگشه . . .. با شوق اومدم و خوندم و تو پست بالايي ديدم دو نفر خيلي خوشگل شاهينو نشوندن سر جاش و . . . منم كه اون موقع ها خيلي كور نسبت بهش تعصب داشتم جواب اونا رو دادم بعد يكيشون (كه اسمش حميده بود ) ديدم وبلاگ داره رفتم تو وبلاگش ، همون موقع با اينكه خيلي ازش عصباني بودم اما عاشق هيجان و لطافت و شادابي وبلاگش شدم وحتي در كنار تمام اراجيفي ( كه الان يادشون مي فتم از خودم خجالت مي كشم ) كه گفتم ، اينم گفتم كه وبلاگت خيلي قشنگه . . . اينا همه گذشت تا موقعي كه همهمه كلاغاي قيل وقال پرست تو وبلاگ شاهين به گوش رسيد و بعد هم خداحافظي حميده و . . . هون موقع يه ميل به حميده زدم و شماره مو براش گذاشتم كه اونموقع نتونست بهم بزنگه . . . بعد هم مسايل ديگه اي پيش اومد كه باعث شد بين من وحميده باز خراب بشه(اعتراف مي كنم كه مقصر اصلي من بودم) تا اينكه ماجراي احمد رضا عربشاهي پيش اومد ( يا به قول خودت احمدآقا رضا )  و سركار گذاشتن اون و بعد هم اون شب خوشگل . . . طبق معمول تو وب شاهين بودم كه يكي بهم اس ام اس داد : سلام شيلا خوبي ؟ من تعجب كردم بهش زنگ زدم جواب نداد واس ام اس زد كه : تا زماني كه نشناسي جواب نمي دم . .. وقتي گفتم شما ؟ گفت خوبه كي باشم ؟ احمد آقا رضا ؟  و بعد هم يه راهنمايي و اون اينكه اگه بگم كيم واسه م لپ لپ مي خري ؟ و مورد شناخته شد و قرار شد فردا 12 به بعد بهم زنگ بزنه . ..

حميده بذار اعتراف كنم كه شبش اصلا خوابم نبرد . . . هي با خودم تمرين مي كردم كه چه جوري باهات حرف بزنم بالاخره صبح شد و ظهر شد و فك كنم "12:5 بود كه بهم زنگ زدي . . . الهي فدات بشم پر بودي از انرژي و صميميت ، يه جوري گفتي الو سلام      كه حس كردم چند ساله مي شناسمت و . . .بعد هم كه با كمال مهربوني به خونه آفتابيت راهم دادي و اجازه دادي نازنينم در حافظه آفتاب ثبت بشه و بعد كه ديگه مستقل شدم اما هنوز هم دلم پيش آفتاب بود و هست تا هميشه ( مي بيني كه الانم ديدم آفتاب بهترين جاييه كه مي تونم توش از تو بنويسم و براي تو )  و . . .

ديگه خيلي وابسته شدم بهت يعني بهتره بگم دلبسته شدم طوري كه اگه يه روز صداتو نمي شنيدم اصلا اون روز واسه م روز نبود . . .اما راستشو بگم ؟ نمي دونستم كه چقدر دوست دارم . ..به هر حال زمان گذشت گذشت تا . . .يكشنبه  واااااااااااااااااي يكشنبه كه براي اولين بار ديدمت . . .مثل صدات ناز ومهربون

تو بودي و هديه وعارف و نصير وعلي آقا و . . . بابك جهانبخش. . . مدت با هم بودنمون خيلي كم بود اما تا ابد خاطره اون روز در ذهنم مي مونه خيلي بهم خوش گذشت اونروز . . . و بعد دوشنبه 27 فروردين(خانه ترانه مهر ) و پنج شنبه 3 خرداد (خانه ترانه شفق ) و . .. . بازم تو همه اين روزا نمي دونستم چقدر دوست دارم تا بالاخره پنج شنبه . . . حميده پنج شنبه بود كه فهميدم چقدر دوست دارم . . . عين ديوونه ها شده بودم همه ش دور خودم مي چرخيدم وصلوات مي فرستادم تا ساعت حدودا 5 كه با مامانت حرف زدم و خيالم راحت شد كه به هوش اومدي . . . گوشي رو كه گذاشتم اشكام ناخودآگاه سرازير شد . . . اما بازم دلم آروم نمي گرفت تا اينكه بالاخره بهت اس ام اس دادم و مطمئن شدم كه خوبي . . .

حالا هم همه چي خوبه فقط دلتنگ صداي ناز وآسمونيتم . . . واااااااااااي مخصوصا وقتي كه شعر مي خوني ديگه صدات آدمو به اوج مي بره . . .شايد به خاطر همين دلتنگيها بود كه بالاخره دلو زدم به دريا و تصميم گرفتم بهت بگم تموم چيزايي كه تو اين مدت مي خواستم بگم و روم نمي شد . .. و عمدا هم اينجا نوشتم تا همه بدونن كه من چقدر دوست دارم بانوي آفتابي . . .

و در آخر : حميده بيا به هم يه قولي بديم ، بيا قول بديم كه هيچ چيز وهيچ كس نتونه ما رو از هم جدا كنه . . .دلم مي خواد ركورد طولاني ترين دوستي رو داشته باشيم . . .دوست دارم طوري باشيم كه هر كي خواست يه مثال برا رفاقت بزنه بگه مث رفاقت حميده و شيلا . . .من كه همين حالا قول مي دم. . .تو چي ؟

پ . ن : هديه و آتناي گلم آغاز دوستيم با شما دو تا مث حميده بود و ادا مه ش هم مث حميده . . . تا ابد دوستون دارم

پ . ن 2 ) برای دوباره نوشتن تو آفتاب دنبال بهانه مي گشتم . . . چه بهانه اي بهتر از دختر آفتاب؟؟؟؟؟؟

پ . ن 3) بانوي هميشه آفتابيمون به خاطر عمل جراحي كه اخيرا داشته تا يه مدت نمي تونه به نت سر بزنه . . . تائيد كردن كامنتاي زيباتون و سر زدن بهتون مي مونه تا چند وقت ديگه كه بتونه بياد( نگران نشيد ها . . . حالش خوبه فقط يه مدت بايد استراحت كنه )

پ . ن 4  )گفتيم ديگه وقتي تو آفتاب نوشتيم بر اساس اصول آفتاب باشه نو شتنمون اينه كه پ . ن هم           مي نويسيم

پ. ن 5 ) تازه جمله امروز هم مي نويسيم

جمله امروز :

واسه بودنم اميدي بي تو من تنها ترينم

تويي تو براي بودن بي ريا ترين بهانه

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 10:17 توسط Shila |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

صد کوچه
نیمه ی ماه "آیدا پوریا نسب"
نادر بختیاری
غزل پست مدرن
عروسک کوکی
متولد برج جوزا "مهسا فعال"
ترانه بازی "تیرداد راد"
وبلاگ تخصصی شعر ترجمه
رستاخیز مثل معجزه"راحیل حسینی"
تو اتفاق تازه ای در چشم خیسم "آزاده بشارتی"
اراده گریز از شعر"باران سپید"
هنوز پیرزنی با من است که بوی ماتیک میدهد
شب کولی
سینا" ترانه! یعنی همین . . ."
"انعکاس تاریکی"
"شبگیر"
یه غریب بی نشون
کافه دیدار
حنجره ی بی فریاد
آینه های تو در سنگواره های من
بنویسید پرستو بخوانید قفس
... مرگ
وحشت شب پره
فقط ورود عاشقان مجاز است!!!
مجمع دیوانگان
منی که خیر سرم شاعرم
سه نقطه
دل شکسته
نجوای شبونه "شیلا میدانی"
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اسفند 1386

دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384



. . خبر خاصی نیست جز نبودت و اینکه شب و روزم تو غیبتت افتابی تر از همیشه است . . .

. . .

. . .

نویسندگان

HaMiDeH*BaNo0

Shila
*Ma2Ta*


پیوندها

سرزمین بارانی"اجی آتنا"
از میان دو لحظه ی آبی "علی"
آرامش پیش از طوفان "امیر خان"
مهران صفریان
می خوام تنها بمونم ..."محمد"
ناصر عبداللهی را چه شد؟ "الهه"
گل پر های پونه "مستانه"
پرستو
چشمهای سربی"آجی سهيلا"
بهترین دانلود ها در بدو بیا" امیر"
4دیواری"میثم"
قاصدک"محمد"
پسر ایرانی"مصطفی"
۩۞۩ سراچه ی کوچک ایدا ۩۞۩
.*•.*•.ღدختر تنهای شبღ.•*.•*. "آویسا"
جایی برای یک لحظه آرامش "هدیه"


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


JavaScript Codes